تبليغاتX
غم خوار

غم خوار

________

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

...............

+نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت19:26توسط مصطفی | |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت19:12توسط مصطفی | |

...شهادت مولای متقیان حضرت علی(ع) رو به همه تسلیت میگم...

+نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت1:38توسط مصطفی | |

 

بیچاره سنگی که

از دست کودکی رها می شود

به سوی قناری!

نمی داند که دل کودک را بشکند

یا دل قناری را. . .!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت13:5توسط مصطفی | |

دختری کنجکاو می پرسید:

ایها الناس ، عشق یعنی چه ؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه




مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت13:0توسط مصطفی | |

رودخانه به قصد خودكشي تبديل به آبشار شد.


* * *

براي اينكه خورشيد رو تحقير كنم در جشن تولدش شمع روشن كردم.


* * *

در يك شب زمستاني كه برف مي آمد از سپيدي برف دريافتم كه سياهي

شب رنگ پس نمي دهد.


* * *

براي گربه تحقير آميز است كه با مرگ موش خودكشي كند.


* * *

كشورهاي عقب مانده با سياهي زير ناخن افرادشان خيابان ها را آسفالت

مي كنند.


* * *

ماه و خورشيد وقتي مي خواهند لباسشان را عوض كنند پشت ابر مي روند.


* * *

هر وقت ساعتم مشروب زياد مي خورد كوكهايش را بالا مي آورد.


* * *

خورشيد و باران در كافه ترياي « رنگين كمان » وعده ملاقات گذاشتند.


* * *

پرنده سعي مي كرد طوري بايستد كه لااقل سايه اش خارج از قفس بيافتد.


* * *

شبها ، چشمها و دستها و پاهايم روي تختخواب دونفره مي خوابند و خودم

روي تختخواب يكنفره.


* * *

تا كلاه ايمني به سر نمي گذاشت صفحه حوادث روزنامه رو مطالعه نميكرد.


* * *

دلم براي ارقامي كه در زير راديكال محبوس هستند ، مي سوزد.


* * *

اگر بهار بودم تير چراغ برق را هم از نعمت روييدن محروم نمي كردم.


* * *

ميكروبهايي كه باعث مرگم شدند اولين دسته گل را بر سر مزارم نهادند.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت19:23توسط مصطفی | |


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند



از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران ، آینه ی تردیدند



نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند



چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند



غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند



در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند ، در آیینه به خود خندیدند



سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند



گر بیایی همه ساعت ، همه روز و همه ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت19:17توسط مصطفی | |

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

با چشم و دلی کبود عاشق شده بود

 

افتاد و شکست زیر باران جان داد

آدم که نکشته بود عاشق شده بود 

+نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت20:8توسط مصطفی | |

.سلام به همه.

ببخشید که چند وقتی نبودم.

می خوام این وبلاگ رو دوباره افتتاح کنم و تقدیم کنم به خانوم جیگرم.

البته کل دنیا هم واسه قدردانی از مهربونیاش کمه.

تقدیم به تو که تمام زندگیم شدی.

 

همیشه نیلوفرمی                               عطر نفسهاتو می خوام

+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت21:23توسط مصطفی | |